تبليغاتX
کلاغ راست مغز
مهربون باش مثه پریا

 

اسمش عیزراییل بود

 

مقرب بود

عزیز بود

کسی بود تو باغ  خدا

برو بیایی

ببین و نپرس

 

شده بود تمثیل اهل بهشت

عاشق بود

شیفته

می پرستید خدا را

وحشتناک

خدا هم

 

مثه هر عاشق واقعی

نه مثه  شبه عاشق های این دوره زمونه

که اگه عشقشون دلشون رو زد

اماره اشون با لوامه اشون کنار اومد  

عشق پیدا می کنند کرور کرور

قاب نور سیاهش

فقط با اون تسلی می گرفت

خدا نور بود

اون هم

 

فقط

نورش سیاه بود !

ولی نور بود طفلکی

 

دلش می خواست مدام مثه پروانه دورش بچرخه

هی بوش کنه

نفس بکشه

مزه مزه کنه عشقشو

هر لحظه

هر دم

ای وای

آه و دم

 

صداش کرد گفت بیا

ببین چی ساختم

از خاک و آب

 

آتش و باد هم مدد

 تا خشک بشه

خوش بشه

ناز شه

اسمش آدمه

دوسش دارم

تو هم اکه دوسم داری

بهش احترام بزار

سجده کن

این هم تو بازی هست  

 

دلش گرفت

آدم ؟

ادم که آه و دمه

موند سر دوراهی

قبول کنه این درخواستو یا نه

نمیشد که

همه وجودش عشق خدا بود

سالها

اصلا به دنیا اومده بود که خدا رادوست داشته باشه

 

دلش گرفت خیلی

غمگین شد

صداش برق نداشت

هر کی هم  می پرسید می گفت خوبم

ساده مختصر

پچ پج فرشته ها ادامه داشت

 

اینقدر غمگین شد که

که اسمشو گذاشتند ابلس

همون ابلیس خودمون

کسی که از معشوقش نا امید شده

آشفته حالی و اندوه همراه با سکوت

دلگیری صریح و مزمن

 

خوب چکار می کنی ؟

سجده می کنی ؟

 

جشاش خیس شد و مظلوم نگاه کرد

 موند چکار کنه

احترام بزاره و باز عزیز بمونه

یا

یه نه بگه

 

به خودش قول داده بود اخه

جز خدا واسه کسی سجده نکنه

آدم کیلویی چنده

 

اصلا نکنه به حرف خدا گوش کرد سجده کرد

بعدا خدا نمی پرسه من می خواستم امتحانت کنم ببینم چقدر به قولت وفاداری؟

اخه می دونست

اون ناقلاست

خدا پر تضاده به قول ما زمینی ها

اونجا که تضاد وجود نداشت

مهر و جبرش یکیه

مکار بودنش عزیز بودنش یکیه

گرگ و بره یکیه

آب و شراب یکیه

همه چی وحدت داره

کثرت در وحدت همینه شاید

 

جشاشو بست آخرش گفت

آره تضادهای خدا یکیه

ولی

بزار اگه قراره از این دو انتخاب داشته باشم

اونی باشه که بهش وفادارم

صداقت بهتر از سیاسته

من فقط ترو می پرستم

فقط ترو

یه روزی می فهمی که من صادق بودم تو عشقم

حالا تو هر چی می خوای فکر کن

عمل کن

ادامه بده

همین

بعد های های اومد

چشاش بارونی شد

فاصله ها نشست

دلش گرفت

 

خدا هم عصبانی

گفت برو بیرون

دیگه نبینمت این دور و برا

عاشق لعنتی

دنیا به کام اهل نازه

 

گفت میرم اما بزار بهت نشون بدم

اینی که داری جایگزین می کنی

اینجورا هم که می گی نیست

کاشکی بهتر از منو پیدا می کردی

به هم خیلی برخورد که همکلاس اون کردی منو

کلاس من کجا

اون کجا

حالا یه مدت سرگرمش باش می فهمی

بزار تو از رگ گردن بهش نزدیک باشی

منم مثه خون تو رگ هاش جاری

با انتخاب همه چی معنی پیدا می کنه

بد  خوب  

بزار انتخاب کنه

بزار انتخاب کنیم

 

 

خدا سرشو خاروند

موهای فرفری سفیدجلو پیشونی اشو دور انگشتاش تاب داد

 گفت باشه

برو ببینیم چی پیش میاد

خدا آچمز شد

بازی  شروع شد

 

آدم و حوا گند زدن

داستان هبوط هم که تکراریه

خبرشون رو کلاغا آوردند می دونید

 

دلم سوخت واسشون

طفلکی ابلس

طفلکی خدا

بیشتر خدا

 

پ.ن

روابطی که ابلیس با خداوند داره

با روابطی که با ما انسانها داره

توفیر داره فرق داره

قاطی نکنی یه موقع

ابلیس آدما را دوست نداره

ولی  

ابلیس مظهر عشق بخداست

عرفا میگویند

اگر عاشقی همچون ابلیس عاشق باش

اون مظهر و نمونه عشق اعلاست

کور بشم اگه دروغ بگم

اینهاش

بخونین افکارشون رو آخه :

 

حلاج

عین القضات همدانی

ابو علی فارمدی

عطار

مولوی

غزالی

سنایی

ابوالقاسم خرقانی

 

 

اونور آب ها اسمش رو

Cyclops

هم گفته اند

اهریمن یک چشم

 

استعاره جالبی است از دوست داشتن محض

 عاشقی که وقتی به عشق خیره شده

فرد دیگری را نمی بیند

تعبیر من است البته

 

راستی می دونی

آدمها حیوانات  دارای هاله انرژی هستند

وقتی زنده هستند

مثه لامپ مهتابی هستند واسه ما کلاغها

ما "می بینیم "

نور دارنند

وقتی میمیرند

بازم نور دارنند 

ولی این دفعه

نور سیاه !

بازی تموم شد

+ نوشته شده در یکشنبه 1391/01/27 | ساعت20:0 | توسط کلاغ |


چراغ قرمز

چراغ زرد

سبز

هر چهار راهی که باشم 

چراغا هر  چه  می خواهند دلفریبی کنند 

از دوست داشتنت جلوتر نمی روم 

جا خوش می کنم 

دل خوش می کنم 

که روزی هیچ  ثانیه شماری 

فاصله های مرا ترا  یاد آوری نکند 


بی همگان به سر شود 

بی "تو" ..................

سال نو مبارک   


+ نوشته شده در دوشنبه 1390/12/29 | ساعت20:0 | توسط کلاغ |


نوشته ها را که از یاد بردی

احوالشان را که نپرسیدی

 

دیدن ها را که به یاد آوردی

 فقط خوابشان را دیدی

 

تو هم حتی مومن میشوی  که

که فروغ نیز دروغ می گفت

 

دروغ می گفت که تنها صداست که می ماند

به آن هم نیز نمی توان دلخوش کرد

 

زمانه غریبی شده

آه

تو

هم

فروغ؟؟؟؟ 

 

پ.ن

والنتاین !!!! احمقانه !!!!


+ نوشته شده در سه شنبه 1390/11/25 | ساعت20:0 | توسط کلاغ |


تنها که غذا نوش کنی

تنها که چای بخوری

تنها که قهوه بریزی

تنها که فیلم نگاه کنی

بر کاناپه ای که تو هیچوقت بر آن نبودی

تنها که خندیدی

تنها که گریه کردی

تنها که نقاشی ها را روی دیوار اویزان کردی

نمایشگاهی یک نفره

بازدید  کننده ای  تک نفره

بعد هم روزی تنها جمع کردی این گالری را

نشستی  و نشستی که امیدی در بزند

نشستی

خوابیدی

تنها خوابیدی

تنها بیدار شدی

آیینه تنها ترا دید

آنوقت

آنوقت

مثل من 

 حتی دلت دیگر برای تنهایی خدا نیز می سوزد

 

تجربه های زمینی  من

تنهایی های آسمانی  خدا

           که

معجون غریبی است  واژه سازی

وقتی تنها یک واژه را می دانی

دلتنگم

دلتنگ

 

 

 

 

 پ.ن

احساس خوابی کودکانه در آغوش "تو" 

هر شب برابم بیخوابی میاورد

تنها بیخواب میشوم

باز

 

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه 1390/11/09 | ساعت20:0 | توسط کلاغ |


خواب دیده ام

خواب دیده ام

کودکی

موهای طلایی مجعد

چشمانی برنگ جنگل

کلاهی بی لبه

مشکی 

آشنای آشنای همه روزهایم 

 

مثه کودکی مریلین

که هنوز در خواب همیشگی نرفته بود

او که غصه اش را می خوردم

دلم برایش تنگ میشد

دلم برای تنهایش

نفهمیدنش

می گرفت بدجور 

 


 

بد خوابی های کودکی 12 ساله

هنوز هم تا اینجا ادامه دارد 

هنوز هم تصویری از او بر جلد مجله ای

همین کنار

بر روی میز

خیره نگاهم می کند

 

دلتنگی  تو در توی   تنهایی

هم معجونیست 

 

کودک ما هنوز در خوابم میاید و میرود

بغلش کن

آروم بگیر

آروم بگیر گلم

 

 

 

 

 


 

پ.ن

تولدت مبارک مایدا جان

................. میدونی ؟





+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/15 | ساعت20:0 | توسط کلاغ |


۲۰۱۲

سال  بعد

دیگه کجای دنیا می تونم باشم ؟

هستم ؟

 

 

پ.ن :

هیچی

مرا از پشت هیچی ببین

 


+ نوشته شده در جمعه 1390/10/09 | ساعت20:1 | توسط کلاغ |


دل

دلکم

       آیدا میخواهد

 

 

مثه

       آیدای احمد

                       شاملو

که موهامو شونه کنه

که

وقتی پشت میز میشینم

                    تن کاغذ رو  جلوم بزاره

                                  خودنویسم رو جو هر پر کنه

پیشونی  رو یه بوس کوچیک مهمون کنه

با نگاهش نازم کنه

با نگاهش نازم کنه

بخار قهوه ی داغ را  به مهمانی لحظاتم بیاره

تکه ای گاتا را بگذارد در بشقابی  همانجا

بی منتی

آرام

برود

منو تنها بزاره

 

 

برود که تا باز بی قرارش بشم

مهم نیست اگر چند قدم آنطزفتر

برنج هندی را دم کند

پیاز سرخ کند

روغن را بیتاب کند

با ماهی تابه ور برود

زیر چشمی نگاهم کند

بماند همانجا که باز بی قرارش بشم

دلم رو زایمان کنم

                 بند ناف حس هایم را پاره کنم

                                             مادر خطوط شوم

 

 من دلم آیدا می خواهد

   همسر مادر

   مادینه همیشگی کم داشته دلم را

       زنی کامل

 

 

  این جوری

این طوری

هر روز  ویار می کنم

 هرروز بچه های شعرم ونگ میزنند

رمان ناتمام من

  "ورای قطرات جیوه "

                   پایانی می یابد

                                       قصه تکراری عوض میشه    .....   کلاغ به خانه میرسه

                                       

من دلم آیدا می خواهد

                      ظریف شکننده مهربان جذاب  متراکم

                                                                      اینطوری

                      محکم همیشگی مطبوع قوی  

                                                                     اینجوری

آیدا که بیاید 

            من احمد

                         میشوم

سحر که بیایی

                       من 

                            بامداد میشوم

 

 

آیدایی از جنس تو می خواهم

                                   زنانه ترین حس از جنسی دیگر

  بیا

    " چشم روزگار کور"  **

                                   بیا دلکم

 

 

پ.ن

 ** ضد اشارتی بود به شعری از قیصر امین پور عزیز :

 این روزگار چشم ندارد من و تو را

 یک روز حوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیز و هر کسی  را

که دوست بداری

حتی اگر یک نخ سیگار

یا زهر مار باشد

از تو دریغ می کند .

 

 

پ.ن

آیدا سرکیسیان (شاملو)   میدونی خیلی عزیزی  ؟؟؟؟

عمرت طولانی

با برکت 

موهاتو شونه کنم ؟

پریزاد    بمون

 

من چه بگويم به مردمان، چو بپرسند

قصة اين زخم ديرپاي پر از درد؟

لابد بايد كه هيچ گويم، ورنه

هرگز ديگر به عشق تن ندهد مرد!

 

 

 ......


+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/10 | ساعت20:0 | توسط کلاغ |


پناهی میابم

تراسی کوچک

تکیه به دیوار که می زنم

مستی ست و راستی

شراب وجود توست

به شمعدانی که حیره می شوم

نی نی چشمانم  افتاب را می نگرد

سایه روشن های بر گهای سبز را

 

دلم را می سپارم به خنکای نسیم

حتی در این وانفسای مستی و عفل

باز

باز

دلم از تو می گوید

از تو می جوید

این شراب نیز ترا بیشتر در دلم ساکن می کند

عجیب نیست ؟

چه هشیار جه بی خود

باز دلم با توست !

بوسه هایم را می سپارم به قاصدکها

خبرم را می رساننند؟؟؟

 

پ.ن

دوست دارم دیوونه

همیشه خدا

عجیب نیست

نه عجیب نیست

"تو" می دانی  ......همه مرا

 به بارون و آسمان دعوتی

 


+ نوشته شده در جمعه 1390/08/13 | ساعت20:1 | توسط کلاغ |


زرد نارنجی قرمز

برگهای رنگ شده

مطبوع و متراکم

باران که بیاید

که می آید

سر شاخه های  کاج های سوزنی

قندیل هایی زایمان می کنند

نوزاد های خیس مدور

دست می کشم

و انگشتانم همه کودکان ابر را به خود

جاری می کنند

نفس هایم خیس

دستانم نوازشگر

اینک اینجا

"تو" می دانی

"من تو " می داند

چگونه به وجد امده ام

کلاغ

ابر

باران

کلاغ در باران شکوفه می کند

میوه اش سیب هایی ست

شفاف خیس

که همه حجم مرا به هجومی هولناک می خواند

کاش نمی گویم

می دانی همه خواستنم را

می دانم همه دوست داشتنت را

گفته بودم که رد پای تو را می جستم حتی زیر باران ؟

 

 

 پ.ن

از من بر نمی گردی

بر نگشتی

می دانم

می دانم

وای دوست دارم دیوونه

بیشتر به من خیره شو

بیشتر دوستت خواهم داشت

راضی می شی ؟


+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/12 | ساعت20:0 | توسط کلاغ |



کلاغ از تو بر نمی گردد

 

 

 

 

پ.ن

کلاغ از تو بر نمی گردد


+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/07/20 | ساعت20:0 | توسط کلاغ |


زرد

قرمز

نارنجی

آبی خنکای باران

صدف ها را  چیده ام رنگ می کنم

کبود آبی و لختی سبز دلچسب

ماهی ها حیران اب دهان قورت می دهند از بهت

نگاه می کنند  به جانور آنسوی شیشه

ای کاش می دانستند این همه شیدایی شیفتگی را

این همه موج را

"تو" ساحل شدی

دلم ماهی می خواهد

ماهی زخمی پاشوره نمی دونم کیو همش خواب میبینم

دلش دریایی شده ؟

ای وای از دل من

که هر چه جذر داشت

مد خواست

از ماه "تو" بود

حسرتا

 

 پ.ن

این پست ها بدون آهنگ وبلاگ

چیز  دندان گیری نیست

با آن می نویسم

با آن بخوانید

شاید خواندنی شود

شاید

 


+ نوشته شده در شنبه 1390/07/09 | ساعت20:0 | توسط کلاغ |


"تو " مال منی

حودم کشفت کردم

تو با من می خندی

با من گریه می کنی

درددلت را به من میگویی

دیوانه !

 

دلت برای من تنگ می شود

ضربان قلبت با من بالا می رود

با سکوتم با صدایم

با حضورم با غیبتم

تو مال منی

این بلاها را خودم سرت اوردم

به من می گویی دوستت دارم

و دوست داری

آن را از زبان من

فقط بشنوی

برای که می توانی مثل بچه ها خودت را لوس کنی

نازت را بخرد

و به تو دست نزند!

چه کسی احساست را ترو خشک می کند ؟

اشکت را در می آورد

بعد پاک می کند ؟

چه کسی پیش از اینکه حرفت را شروع کنی

تا ته آن را نفس می کشد ؟

دیوانه !

 

من زحمتت را کشیده ام تا بفهمی هنوز می توانی

شیطنت کنی, انتظار بکشی ,تپش قلب بگیری, عاشق شوی

تو حق نداری خودت را از من و من را از خودت بگیری

تو حق نداری خودت را از خودت بگیری

من شکایت می کنم از طرف هردویمان

از تو  ...

به "تو "

 

چه کسی قلب مرا آّ ب و جارو می کند ,دانه می پاشد

تا کلمات مثل کبوتر

 از سرو کول من بالا روند ؟

چه کسی همان بلاهایی که من سر تو آوردم

سر من آورده ؟

من مال توام

دیوانه

زحمتم را کشیده ای

کشفم کرده ای

...........

نترس

چند سوال می پرسم و می روم ...

یک :  چند سال پیرت کرده اند ؟

دو:    چند سال جوانت کرده ام ؟

سه : از دلت بپرس مال کیست ؟

چهار : اگر جای خدا بودی با ما چه می کردی ؟

پنج:کجا برویم ؟

دستت را به من بده .....

 

 پ.ن

عجیب بود

مجله چلچراغ ۲۹ اسفند ۸۷

همانطور دست نخورده نا خوانده  مانده بود

نمی دانم چرا چیزی مرا منع می کرد از خواندنش

تا چند روز پیش

اولین صفحه را که باز کردم

شعری از آقای افشین یدالهی

نفس بند امد

انگاری که این شعر من بود

همان گویش ها و دیوانگی ها

سطر به سطرش پر بودم از حیرت

این شعر من بود که  بخوبی او زایمان کرده است

حال و روز همیشگیم

 

پ.ن

چقدر

 چقدر دلم می خواهد

گیس های عروسک ت را بکشم

به گربه ات "وفا"  لگد بزنم

به "شینا" بگم دختره ی دماغ کوفته ای

به "وانسا " بگم بچه بد  بیخود می کنی سرما خوردی اومدی اینجا , با دسر نیشگون

 چقدر  چقدر

حیف

ای کاش اینها مال تو نبود

ای کاش

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/06/16 | ساعت20:1 | توسط کلاغ |


۱۰ شهریور

دیر شدم


+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/06/10 | ساعت20:1 | توسط کلاغ |


 دلتنگی ........

 

 

 

 

 

    

پ.ن

 جغرافیا 

 


+ نوشته شده در دوشنبه 1390/05/17 | ساعت20:1 | توسط کلاغ |


تو خنکای شب -پشت خر پشته سرشو گذاشته بود رو پاهاشو هق هق بود که تمومی نداشت .

ابراهیم بی حس بود انگاری شده بود زبونش یه تیکه پوست خشک گاو

حرف تو دهنش نمیومد -چشاش چراغای گالاتا رو نشون گرفته بود دور دور 

دستاش بی هدف موهای روزان رو نوازش می کرد

همین ا ساعت پیش سربازای حکومتی ریخته بودند رازمیک رو  کشیده بودن بیرون تو کوچه کتک مفصلی زده بودند  توی پهن اسباشون گند مالش کرده بودند  با خودشون برده بودند

مونده بود چی بگه حس بدبختی و گیجی مثه یه سیاهچال داشت اونو میمکید

هق هق ها و زنجموره های روزان هم تمومی نداشت

کفترا اون گوشه تو کوله تو هم دیگه فرو رفته بودند  طوقی همچین سرشوکرده بود تو بغل که انگاری همیشه بی سر بوده  جفتش کله گیجک گرفته بود سرشو که می برید انگاری داشت باباشو دفن میکرد

یاد روزی افتاد که ۲ روز طوقی  جونش  غیبش زد ه بود  از غصه از خوراک افتاد بود اوستاش غر میزد

مگه ننه ات مرده اینقدر حیرونی

الوارارو درست رج بزن

روزی صدبار به آسمون خیره میشد و لباشو از گاز گرفتن کبود

طوقی شده بود روزان و خودشم واویلا

خدا خدا می کرد نخواد بره پایین ترس از لرزیدن زانوهاش پیش روزان کلافه ترش کرده بود

ترسیده بود

 

مادر داشت می گفت این کافرای ارمنی .........

سر شام لقمه تو دهنش گیر کرده بود

چشاش پایین نگاه می کرد که گند نزه

زیر چشمی نگاهی کرد به اسماعیل  داداش بزرگش

لام تا کام حرف نمیزد ساکت

 

مثه خواهر بودند این دوتا

آخه چه جوری

همسایه بودند

عیسی بدین خود موسی بدین خود

خونه یکی ولی

هم نفس

نون و نمک تا دلت بخواد

هر چی بود تقصیر یه قرامساقایی مثه ملا کمال بود .می گفتن تو امنیه زیاد رفت و اومد داره

مرتیکه شکم گنده مادر  ق ح ب ه با اون شکم گنده با اون چشای هیز لوچش و ریشایی که خضاب کرده بود عینو شیطون بود که همین الان از ملک خدا فرار کرده باشد

هر وقت تو کوچه روزان رو میدید یه استغفرالله می گفت و دستی به ریش تخم یش می کشید و همچین نگاش می کرد انگاری از پایین تا بالای دختره رو داره جر میده

بجاش ملا احمد باحال بود 

خیلی وقت بود دیگه نماز میرفت پیش ملا احمد

روزان خودش گفته بود از نگاه های ملا کمال همیشه میترسه

همیشه خدا هم بوی گند انفیه میداد و عطر ارزون قیمت حال بهم زن

یه روزی مادرت رو ...... ابراهیم داشت فکر می کرد

 

صدای سرفه های خشک کمال افندی میامد

همسایه بغلی

سرک کشید از لبه پشت بوم   داشت میرفت مستراح آفتابه به دست

یه لباس سفید گشاد  که ماتحت گنده اش رو یکم میتونست بپوشونه

 لخ لخ کنان خودشو می کشید

 ۷۰ سال رو شیرین داشت

خودش بود زنش باجی گل و دخترش آینار

تا اونجاییکه یادش میومد همیشه همسایه اشون بوده  خداییشم بی آزار

آینار هر چی قرار بود از دنیا بکشه کشیده بود انگاری

دماغ دراز کلاغی و چشای فرو رفته اش ارثی بود از پدر که برا هفت پشت ترشیده بودن کافی بود

با استخوون کلا ۴۰ کیلو نمیشد  اصلا همه اش استخوون بود

بگی نگی دوست داشت با همه آدما لاس بزنه مهم این بود مذکر باشه  همین

خونه اشون همیشه بوی کله کز داده گوسفند میومد 

روزان می گفت ابی اینا هر روز خاش  میخورن ؟

می خندید ابی

 می گفت نمیدونم  شاید  خاشلاما درست می کنن

آفتابه بدست سر حوض بود عرق چینشم انگاری تو خواب هم سرش بود

 

روزان رفته بود

ابراهیم برگشته بود همونجا

همون بالا

کنار دیوار خر پشته

یه سکه تو انگشاش بالا پایین میشد عصبی می چرخوندش

چشاش خسته بود

ننه فکر می کرد تو پشه بند پیش اسماعیل خوابه

سرشو چسبوند به بغل ناودون

پلکاش وا رفتند

رازمیک سبد فلزی نخ بست و یه تیکه چوب زیرش گذاشت شد یه تله ساده برای گرفتن گنجشکا 

 نخ که می کشیدی گنجشکها  زیر هوار سبد که رو سرشون خراب میشد شانسی نداشتند

 نه نداشتند

چند بار براش توضیح داده بود

نشت زیر صلاه ظهر خیره به سبد - دونه های زیرش و آسمون که گنجشک بیاد

ده سالگی دیوانه

عصر اومد گفت چه خبر ؟

یه خنده پهن پر رنگ تو صورتش بود  رازمیک

۳ سال بزرگتر بود  یه سالی بود از خدمت اومده بود

گفت هیچی کله ام داغ شده فقط

غش غش می خندید  گفت فدای سرت

قرار نیست که همیشه بابت انتظارت چیزی گیرت بیاد گاهی فقط باید یاد بگیری صبر و صبوری

تازه اگرم گرفتی بهت گفتم آزادشون باید بکنی

قولت بود نه ؟

...

از خواب پرید قلبش تالاپ تالاپ میزد

انگاری این شب قرار نیست صبح بشه

صدای تیر میومد  کفشاشو ور کشید

مثل بز پله ها رو چندتا یکی پرید پایین  درو باز کرد دید خیلیا مثه اون هراسون صدا بیرونن

یه نگاه کرد به پنجره خونه بغلی

خونه جونش

ساعت نزدیک خروسخوون بود

تو تاریک و روشن صبح یه لحظه پاش لیز خورد سرید لنگاش رفت رو  هو ا

صدای تیراندازی هر چی نزدیکتر بیشتر

شلوار ش خونی بود

یه لحظه عقب رو زمین نگاه کرد

دلمه های خون بود لیز لیز

دلش آشوب شد دستشو گذاشت رو دیوار 

 سرشو چسبوند

 بالا آورد

کلاه اش چرخ خورد ویلون طرف زمین روونه

کوچه بوی عجیبی میداد

مثه یه صبح که  حاجی بایرام از زیارت برگشته بود

باباش هنوز زنده بود مرض بد گرفته بود  دست اسماعیل رو گرفته بود

  تو قصابخونه صدای خس خس رگ و نای  بود که بریده میشد 

نفسای گرم  گوساله ها ی ترسیده  و روپوشای خونی قصابا 

 یه مه عجیب نامریی از مرگ و نیستی

یه مه گرم  خیس قرمز پره ترس که دلت میخواد نفساتو حبس کنی

 

دهنش وا  مونده بود تو عالم بچگی 

 

 

                                                            از کتاب منتشر نشده "ورای قطرات جیوه "

                                                                                   

 

 

 

 

 

پ.ن

وقتی حتی نشه نوشت سلام پس چرا مینویسم..

من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بماند بر من..
من خودم بودم و تنهایی و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد..
من نه عاشق بودم و نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید..
من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگی ام می فهمد...

نمی دونم چرا اینو نوشتم اینجا ...نمی دونم.........

                                                           

 


+ نوشته شده در سه شنبه 1390/03/31 | ساعت20:0 | توسط کلاغ |


 داستانی است **طولانی!!!!!!!!!!!

 

كلاغ غار غار مي كرد

همه اهل كوپه از صداش گريزون

خیلی وقته

بالهاي خسته اشو جمع كرد

پشت چشمي نازك كرد

سرشو انداخت پايين

بيصدا بي خداحافظي

برگشت يه نگاهي  كرد  عجیب

بعد از قطار پياده شد

آروم اروم

سلانه سلانه

سر پايين  یه وری

باران آمده بود

زمين ها خيس

جاي پاهايش

علامت   صلح

نقش گذاري مي كرد

۴پاره خط با يك نقطه اشتراك

 بالهاشو تكوند

آسمونو نگاه كرد

گفت مثل اينكه فقط من زيادي بودم

براي سرو سامون گرفتن اين دنيا

 

باشه

اگه كارا اينطوري درست ميشه

بي خيال

بزار كلاغ نباشه

سحر بدون كلاغ هم لطف داره

فقط خدا كنه بي كلاغي  به آرامش  اين دنيا كمك كنه

خدا كنه

وگرنه  پياده شدني عبث بوده !

چشاشو بست

ذكري گفت

نام "تو" را

نفسي كشيد

 کیفش رو  برداشت

 

مثل خواب شبانه

 نفس هاي  بيرون امده اش

آغشته به نامي شد تمامي

"تو"

ساكشو گذاشت پايين

با حسرت

توشو نگاه كرد

همه رو دست كشيد

بو كرد

ادامس - دستمال كاغذي - نوشابه - شكلاتاش  و كتاب ها رو - عکساشو - جعبه نقاشیشو

و هر چی که دل خوشکنش بود

بغض های همیشگی  خودشونو رسوندند

دستشو دراز کرد

 نفسی گرفت

فقط بغضشو برداشت و فرو داد

صداش گرفت

صداش در نیومد

 

 خونابه غم  دلش را کباب  کرد  

جگر گوشه درد  شد

 

ساك رو گذاشت

روي زمين

تا زنده ها سرو سامان بگيرن

  

 

لختي تامل كرد  :

كلاغ  از  مدرسه بر نمي گردد 

كلاغ  قصه تكراري رو  زير سوا ل برد

كلاغا  به خانه بر نمي گردند

كلاغ هاي امروز امروز بدنيا امدند

هر كلاغ هر روز به خانه بر نمي گردد

هر كلاغ هر روز ميميرد  

كلاغ امروز كلاغ ديروز نيست كه ديده بوديد

فرقشو نمي فهمين شما ادمها

کاش می فهمیدید

 

 رفت گریه کنه

کاش می فهمیدید

نفسي كشيد عميق

خيلي عميق

خيلي تنها

 

دستي تكان داد براي اين فلز سياه در حال حركت

دعایي خواند براي مسافرين

همانها كه غار غارش را دیگر دوست نداشتند

دیگر

دعايي خواند براي خودش 

متبرك باد نام تو

دستی رو سینه اش کشید.چلیپا

..........

چلیپای فلزی , سنگ سبز طالعشو که تو  گردنش بود   بوسيد

یادگاری از عزیزی 

و عكس هاي فرشته هاي كوچولو بيادش امد

در خانه خاله

 چقدر مي ترسيد از اين عكسا

اونا فرشته بودند

و فرشته يعني  قبل از زندگي

بعد از زندگي

مرگ

.............

 بعد پريد

به عمق

به آسمان

لمس مخمل سياه شب

رفت تا ستاره ها

رفت و رفت

كلاغ

كلاغ

كلاغ

كلاغ

كلاغ

كلاغ

كلاغ

.

.

.

به ماه كه رسيد

انعكاس ماه

بالهاشو نقره اي كرده بود

آدم هاي داخل قطار

اوناييكه اهل دل بودند

اوناييكه

دلشون تنگ بود

دلشون اهل نياز بود

كامشون كام اهل ناز نبود

می دونستند

چرا  چطور چگونه  دوست بدارنند

از شيشه هاي پنجره ها

اسمونو نگاه مي كردند

ستاره ها رو  رصد می کردند

يه ستاره اضافي  رو دیدند

كه او نجا قبلا نبود

نه نبود

هیچوقت نبود  هیچوقت

 

آره

كلاغ ستاره شد

 ستاره ها  كلاغ هاي مرده  ديروزين نيستند ؟؟؟؟؟؟

 

 

 

پ.ن

کلاغ پر

همهمه ماند    ای وای

صورتکها ماند  ای وای

ورای قطرات جیوه

خاطره ای ماند  ای وای

 

 

**طولانی گاهی طولانی نیست

قدیمی

کهنه

تکراری

اضافی

موازی

جایگزین

دلت خوش بود هم معنی شد

کلاغا دل دارند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  


+ نوشته شده در یکشنبه 1390/02/25 | ساعت4:44 | توسط کلاغ |


 

بعد از رفتن سینما در بعضی روزها

در بعضی از نوجوانی

که عمدتا سینما تاج بود سر لاله زار

که عمدتا فیلم های اکشن هنگ کنگی و بروس لی جان

خوردن ساندویچ ها و غذاهای سر پایی

کنار خیابان

رسم فراموش شده ای بود

تا

 

آقا رضا را دیدیم

و یادمان رفت

هر چه رستوران و فست فود های تهران و حومه را

که تعدادشان زیاد است و خداییش ما را انعام هایمان را خوب بیاد می آورند

سوپر استار روبروی خانه که دیگر خانواده شده ایم

حال تک تک فامیل را نیز می پرسند

با خاله هایمان عمه هایمان نیز وصلت کرده بودند

نه از نوع رضا مارمولکی  بدجنس نشو

و خانم های مهربان و مدیر جوانی

که می دانست اگر انتقادی باشد دریغ ندارم

چقدر بی دریغ بودم خداییش !!!!

 

 

اما آقا رضا

مردیست حدودا 45 ساله

که همیشه ریش کوتاهی دارد

و صدایش مهربان است

صبحانه سرو می کند

سرپا

کله پاچه تمیز شده خانگی

سوسیس سیب زمینی خوش مزه

خوراک جگر

خامه 

حلوا ارده اردکان

مربای خوشمزه ی هویج  آلبالو

تخم مرغ آب پز

و ......

نان بربری که دیگر فدایش شوم

هر روز ترکیبی از اینها

 

نمی دانم چرا مشتریش شدم

چرا می دانم

صبحها گرسنه میشوم خیر سرم  

مهربان است و لوطی

تمیز

هپاتیت؟

نه همه چیز یکبار مصرف است

همیشه تجسم می کنم خانواده اش را

دختری  شاید

همسری که کمک می کنند شیانه یا سحر کاهان  شاید

و پسری سر به هوا   حتما

 

کنار پارک سوار آزادی ضلع شرقی

نان در می آور

فقط صبحانه

2 ساعتی

دستش به کم نمیرود

حلال

تمیز

قیافه اش به بی ادعا های جنگ می خورد

دمش گرم که منت دارنند به ما همیشه تاریخ

شاید هم نباشد

هر چه هست از کسی که خوشم نیاید خرید نمی کنم

حتی اگر تنها فروشنده تنها جنس دنیا باشد

مشتریانش

اغلب کارگران رفتگر   راننده های اتوبوس های همان حوالی

و من

 

میشناسد دیگر

چه می خوری

می گویم چه داری امروز ؟

می گوید ...

انتخاب می کنم

روزی باید بهش بگم مرا مهندس صدا نکن

جون مادرت

قلقلکمان که نمی آید بدجوری هم حالمان بد میشود

می گوید هر روز در خانه تدارک-50 40 پرس می بینم

10 پرس نذریست

برای کسانی که دلشان می خواهد و پول ندارند

حرفهایش را می فهمم

دیده ام دیگران سیر شده را

می فهمم

دفعه قبل گفتم تراول دارم و  اسکناس برای کرایه ای

گفت اشکال ندارد خورد ندارم

دفعه بعد بیاور

راه که افتادم دستش مرا جسبید

راستی مهندس می خواهی پول بهت بدم پیشت باشه

گفتم نه مرسی

باحاله

می فهمم

کلاغ گاهی وقت است شفاف می بیند

حتی خودش را

گاهی به خودمان هم گیر می دهیم

چه برسد کسی مارا سر کار بگذارد

پول دفعه قبل را که می دهم می گوید

عجله ای نبود

دادش  گل خودمی

 

کله پاچه را می کشد

نان بربری داغ را دستم می دهد

آب دهانم را قورت میدهم

ساعتم را می پایم

7:45

Saturday

خوب است 2 روز در هفته کار می کنم

بقیه پیش کش دنیا

پول نخواهیم که را باید ببینیم

سوالی بود از خود

جوابش را هم داده ام

 

عینک دودی را بالای سر می کشم

کمی از آب را سر می کشم

چه کیفی

قاشقم سبک و سنگین می کند پاچه ها و بناگوش ها را

اندازه دهانم را حساب می کنم

این قاشق باید با نان باشد ؟

اول نان را به دهان بگذاریم بعد غذا را ؟

یا غذا را اول بعد نان را ؟

اول دعای منتبرک باد....... را بخوانم یا آخر ؟

ای وای از تجزیه تحلیل کلاغی

مرده شور هرچه ترکیبت را ببرد

 

اولین لقه را فرو می دهم

و پیش خود می گویم

ای کاش

گردنی داشتم اندازه زرافه

از دهانمان که پایین میرفت

چقدر طول می کشید کیفمان

کمیک استریپ هستم امروز من

نه؟

نه؟؟

می خندی ؟

بخند

 

 

 

 

مردی کنار گوشش زمزمه ای می کند

می گوید چشم من که دریغ ندارم

گفتم که

یه کم صبر کن

مرد زمزمه اش را ادامه می دهد

تمام 6 دانگ لابراتور بی مصرف ذهنم داستان میسازد

داسنانهایش هم که درست در می آید

کاسه ای بر می دارد

آب میریزد و گوشت

تکه نانی

می گوید میشود کمی آنطرف تر بخورد

مرد چیزی نمی گوید

می گیرد

پولی در کار نیست

سنی حدود 44-45

موهایش سپید

کاپشنی قهوه ای

شلواری لی

خوش سیما

اجزا صورتش ظریف

تمیز

تکیده

نه معتاد نیست

اگر هم بوده دیگر حنما نیست

امروز که نبوده

چرا ؟

حالا

 

دورتر می ایستد جدا از سایرین

کنار دیواری

می گوید من که کثیف نیستم که دورتر بایستم

امروز از زندان آزاد شدم

کثیف نیستم را تکرار می کند بارها

انگاری با خود حرف میزند

بعد می گذارد بدون هیچ حرفی

 کاسه یکبار مصرف را

قاشق را

نان را

می نشیند کنار دیوار

پشتش را می چسباند به دیوار

صورتش را بین دسنانش می گیرد

 

  

 

های های گریه می کند بدجور

همه سنگینی دیوارها انگاری رو دوش اوست

از در و دیوار واسه دل می باره    خدا می باره

غصه به جز گریه دوا نداره            خدا نداره

اشتهایم می ماسد

مانند روغن بر روی ظرف

قاشق بی حرکت روی ظرف قرار می گیرد

عینکم پایین می آید

چشمانم را می پوشاند

بدرک که هوا ابریست

آفتاب نیست بدرک

عینک من برای دیدن در آفتاب نیست

برای ندیدن چشم هایم است که همیشه خدا خیس است

نگاهش می کنم

آقا رضا می گوید من که چیزی نگفتم

هر روز هم که بیایی به فاطمه زهرا سیرت می کنم

فاطمه زهرا را با تاکید بخوان

 

با صدایی خیس

می گوید هر روز نمی آیم

من مسافرم

از زندان آزاد شدم

امروزم فقط

 

و گریه هایش ادامه دارد

حرفهای رضا ادامه دارد

دل جویی هایش

گریه های او هم

 

دلم می گیرد

دل دیگه اون طاقتا رو نداره     خدا نداره

 

کاسه کمی چپه میشود

در تقلای خوردن بغلی

همه کتاب زبانم روغنی زرد روی جلد دارد

آقا رضا دستمالی بر می دارد و شروع می کند به تمیز کردن

چیزی نمی گویم حتی تشکر

نگاهم به اوست که راننده ای نشسته کنارش و تسلی اش می دهد 

 قربان صدقه که

غذایت را بخور

آقا رضا از اونا نیست منظوری نداشته

صورت راننده غم غریبی نشسته

غم را می شناسم

به صدای گریه گوش می کنم

و این بار فقط صورت راننده را می کاوم

درهم فرو رفته

نگفتنی

جلوی گریه کردنتو تا حالا خواستی بگیری

چه جوری صورتت کج و معوج میشه

همونطوری بود راننده

چشمانم زل زده به او

بیشتر از همه ما می فهمد

 

 

فکر می کند ذهنم این گریه پدریست

برادریست

چند وقت است که فرزند ندیده

خانواده ندیده

داستان می سازد ذهنم

دستمال کاغذیم بیرون می خزد

عینک کمی بالا میرود

اشتهایم به آخر خط رسیده

با اینکه او راضی شده غذا می خورد

دهانم تلخ شده

گور پدر هر چی کله پاچه

اشتهایم نابینا شد در اول کار

 

او راضی شد

من راضی نشدم

طرف دعوا دیگر من هستم

می گویم ابی خوب پول غذایش را حساب می کردی

تا او هم راحت غذابش را بخورد

بمیری الهی

ابی می گوید به جون خودت قضایا سریع پیش رفت فرصت تصمیم گیری نبود آخه

منو که می شناسی بی معرفت نیستم

 

نه دیگر اشتها ندارم

چای میریزم

دست می گیرم میروم

چای بدون قند

تلخ و شور

دیگر آنجا نمی ایستم هیچوقت

نهایت نان و پنیری می گیرم شاید خامه ای

می روم

او که میرود

ولی این دیوارها

سنگینیش برای من ماند

ماند

این دیوارها دیگر خاطره شد ند

خودشان هم فکر می کردند

این سیمانها بتونها

روزی

پشت گریه ای می نشینند و بیصدا شکستن می بیینند ؟

شکستن درد داره ؟

 

آقا رضا میماند آرزویم

او به مقصد میرسد آرزویم

من گم می شوم

راه می روم

فقط می روم

می روم

 

 

 

پ.ن

وقتی در لجن هستی تنها می توانی لجن ببینی

اگر تلاش کردی و خودت را به سطح آن برسانی

دوباره لجن را خواهی دید

اما این بار از زاویه ای دیگر

و علاوه بر آن

می توانی چیزهای دیگری را هم ببینی

به این می گویند تسلی فلسفی

من یک فیلسوفم !

 


+ نوشته شده در جمعه 1390/02/23 | ساعت20:0 | توسط کلاغ |


 

جمعه ها همیشه با سر درد بدی بیدار می شوم

حملش می کنم  و تا شب به طول می کشد

تا بدنیا بیاورمش

و ی ا ر م  پتک هایی است که کوبیده میشود

در این چربی پر شیار و زرد

وای سرم درد می کند

سالهاست

چه بر زبان بیاورم یا نیاورم

بیشتر نمی آورم

خیلی کلافه ام کند میروم دکترهمیشگی  و می گویم لطفا آمپول تجویز کن

اهل قرص نیستم

عاشق سرم و آمپول

 

می گوید خانم دکتر

 تو مریض عجیبی هستی ابراهیم

همه از آمپول فراریند و تو  .....

فقط لبخندی میزنم

خودم هم نمی دانم

 

 

جمعه بودنش و استفاده نکردن از آرامبخشی مسکنی

همیشه گیجم می کرد

دهنم جواب پیدا نمی کرد

 

همانگونه که همیشه نمی دانستم چرا اینقدر برایم کلاغ مهم است

پرنده هایی دوست نداشتنی و مرموز

گاهی بد یمن  از نظر دیگران

 

هفته گذشته

بازی فرق کرد

عوض شد

گاهی آدما با خود آشنا می شوند

خود داخلی ما

که بی نهایت پیچیده است

پر  رمز و رازه

نماد گذاری می کند

شرایط را تغییر می هد

اسم ها را عوض می کند

و از ما محافظت می کند

تا روزش برسد

 

بیهوشی ناشی از شنیدن یک خبر بد

ترفندیست اینگونه

می داند که بهوش باشی شاید دیگر نماند

و خود تو با تو بمیرد

 

استاد پنهان کاریست

و صندوقچه ای دارد بی نهایت محکم

سخت

 

هفته گذشته "تو" در ذهنم جرقه ای زدی

یکبار هم شده

صندوقچه را بیرون آوردم

قفلش را شکستم

درونش صندوقچه های کوچکی بود

2 تا از صندوقچه ها را با هزار مشقت باز کردم

 هر کدام دارای یک راهنما و توضیح

کاغذهایش از قدیمی بودن زرد شده بود

کلمات گاهی نزدیک محو شدن

 

 

مادر توپ های بچه های محل را که به خانه می افتادند

با چاقوی تیزی پاره می کرد

می گفت همیشه گل های نسترن و یاسش را آسیب میزنند 

بازی کردن با بچه های محل زیاد کار مورد قبولی برایش نبود

انگاری که دیگران جذام بی تربیتی دارنند و ما

بایستی خوب باشیم و با تربیت

دیکتاتوری خیر خواهانه ای

نگاهای سرد بچه ها

و گاهی متلک هایی

دلم را می فشرد

سکوت می کردم

حق را به آنها میدادم

نگاه های آنها سردتر از نگاه های مادر نبود

نه نبود

نگاه هایی که یخ میزد دلم حتی در روزهای گرم تابستان

حتی در   آب تنی  حوض کوچک خانه

ساعت نیمروزی بیشتر پشت پنجره بودم

بیرون نمی توانستم باشم

دوربینی تا شو

پس انداز های من

 

نگاهم به بیرون میله های فلزی

پنجره

درختان لخت و گاهی سفید از برف ها

و کلاغ ها که مهمان همیشگی بودند

مونسهای  من

امید من

رهایی بیرون قفس بود در ضمیرهای کلاغ

نه این را نمی توانست از من بگیرد مادر

هیچوقت نتوانست

 

کلاغ ها شدند من

من شدم کلاغ

همانگونه رازآلود

فاصله آمیز

 

امروز افکار قدرتمند صندوقچه ها بی اعتبار شدند

پیدایشان کردم

دیدم

و با ترس هایم

همه  پنهان کده ذهنم آشنا شدم

صندوقچه اول دیگر چیزی برایم ناگشوده نبود

کاغذش را پاره کردم

نوشتم

مادر دوستت دارم

کلاغ دوستت دارم

 

جعبه دوم را باز می کنم

نوشته است بر روی کاغذی

کپسول های تاگامت یادت هست ؟

همانها که بسیار قویند

شیمی درمانی پدر یادم آمد

این نوشته ها کجا بودند در این سی سال

قوطی کپسول ها جلوی چشمانم می رقصند

نه کپسول ها هم نتوانست

زخم لعنتی به او زده بود

و تاگامت ها هراسان پریشان

کاری از دستشان بر نمی آمد

آخرین جمعه

تا گامتی خورده نشد

منتظر ماندیم

3 روز منتظر ماندیم

بعد تمام

کپسول های مرده را در گلدانی دفن کردم

گلدان خشکید

قرص - کپسول شد نمادی از مرگ

و ذهن پیچیده جایگزینی ساخت بنام تزریق

آمپول شد نماد زندگی

 

 

امروز با ترس های کهنه آشنا شدم

روزی میرسید که باید با ترس هایم سوال های بی جوابم  آشنا میشدم

 

 به "تو" همه را گفتم

می روم

با ترس قرار ملاقات دارم

به داروخانه میروم

مسکنی می گیرم

بروفنی

بر می گردم

رها میشوم از درد

 

خاطرات قدیم ترس های قدیم

را درون سینک ظرفشویی می اندازم

آب را باز می کنم

شسته میشوند

پاک میشوند

 

"تو" همیشه می دانستی  و نگفتی

برایم نوشتی

باید خودت با آن روبرو میشدی

حتی من نیز نمی توانستم کمکی کنم

 

هنوز جعبه های ناگشوده ای هست

سراغشان میروم

شاید بتوانم فقل هایشان را مهربان کنم

نرم کنم

و صدای کلیکی

این بازی قایم باشک را تمام کند

تا من چشم می گذارم

"تو" مرا ببوس

 

پ.ن

مرسی که کمک کردی

مرسی که بوسیدی

"تو" خوبی ............ 


+ نوشته شده در شنبه 1390/02/17 | ساعت20:0 | توسط کلاغ |


 

ساعت 9 رسیدم دم در سفارت

ساختمانی ساده

یکدست  سفید

با پنجره های زیبا

خیلی زیبا

عشقه ها

همه دیوار جلوی جشامو رنگ میزد

از در وارد میشوم

درختانی قدیمی

ایستاده به انتظار کلاغ ها

و ای از انتظار

وای از کلاغ ها

 

خلوت است

کسی نیست

من تنهام

پاسپورتم را دست می گیرم

وارد ساختمان میشوم

در راهرو همه گیشه  ها خالیست

 جز یک گیشه

 

خانمی نشسته است

صبحانه کوچکی

زیتون سیاه

چند توت فرنگی

گاتا

پنیر

نان داغ

و قهوه ای داغ

جاکوبز

 

سلام می کنم

می نشینم

فاصله ما

یک دیوار شیشه ای

مربعی خالی در شیشه مرا به او وصل می کند

پاسپورتم را می گیرد

با دقت نگاه می کند

ورق میزند

ورق میزند

نگاهش می کنم

چشمانی مهربان درشت عسلی

بینی خوش فرمی

مژه هایش اینقدر بلند و سیاه است

که نگو نپرس

لبانی شیرین

خوش فرم

ناخن های دستش مانیکور شده

می دانم بوی خوبی دارد این دستهای لطیف

 چه وقتی خدا براش گذاشته !

گل وجودش را حتما به جای آب با عطر مخلوط کرده بود

 

 

مصاحبه آغاز میشود

هدف از مسافرت

و کلی سوال دیگر

از بچگی تا الان

 

 

فضا را عوض می کنم

مطلبی طنز می گویم

می خندد

دندانهای سفید یکدست

لثه هایش صورتی ترین رنگ خدا

خیره میمانم

مهربان نگاهم می کند

نگاهم به دست هایش خیره شد

 

فرمی را از شیشه سویم می گیرد

لطفا پر کنید آقای نریمان

خودش نیز پاسپورتم را باز کرده

صفحه عکس و مشخصات

نگاه می کند

نگاه های ممتد  رازآلود

فرم را دارم پر می کنم

نگاهش می لغزد بر روی انگشتانم که

همیشه خدا قلم را جور خاصی دست می گیرد

متعجب شده

قلم بین انگشتهای سبابه و انگشت وسط ؟

 

پر می کنم

 

نام :      xxx

نام مستعار:          ابی

نام خانوادگی :        xxx

نام خانوادگی :       نریمان

تاریخ تولد : 10 سپتامبر

جنسیت:          مرد

نام پدر :           پدر

محل تولد:       تهران

مذهب:          .....

ملیت :                     

اینجا که رسیدم

مکث کردم

ماندم چه بنویسم

نگاهش مرا خیره می نگریست

دست زیر چانه

موهای سیاهش مواج

سرمه چشمانش       سیاه ترین رنگ خدا

چشمانش سوال ها داشت

دلم می ارزید

قلم  لرزید

ملیت :؟

ملیت :؟

نوشتم

 

ملیت : "تو"

فرم را می لغزانم

از همانجا می خواند  

دستش دراز میشود

فرم را نمی گیرد

دستم را می گیرد

کودکانه نوازش می کند

همه شیشه ها

دیوارها

راهرو ها

حتی ظرف صبحانه اش

سبز می شوند

پر از عشقه

پیچک ها کی خود را با اینجا رسانده اند ؟

پاسپورتم را بر می دارد

انگشت سبابه اش را جلوی صورتش می آورد

ها می کند

 

اثر انگشتی  سبز

سبز

زیر عکسم

گیج می شوم

گیج

گل های خواب آلوده رو از خواب بیدار می کنم

با این مهر سبز رنگ

همه جا می توانم بروم

برویم

همه جا

تصدقت؟

 

 

خیره نگاه می کنیم

چشم در چشم

ناز در نیاز

و

ساعت روی دیوار خوابیده است

عقربه هایش رو به قبله دراز کشیده اند

مرحوم

فاتحه

 

 

ساعت 9 رسیدم دم در سفارت

ساختمانی ساده

یکدست  سبز

با پنجره های زیبا

خیلی زیبا

عشقه ها

نفسم جا مانده بود

عمر دوباره منی  ترو واسه نفس میخوام

 

 

پ.ن

فرم "تو" چیزی کم داشت

به جای محل تولد

کاشکی سوال می کردی!

علت تولد ؟

می نوشتم :

بدنیا آمده ام که "تو" را دوست داشته باشم

 

 

پ.ن :

من بی می ناب زیستن      نتوان م

بی باده کشید بار تن      نتوان م

من ینده ی آن دمم که ساقی گوید

یک جام دیکر بگیرو من    نتوان م  


+ نوشته شده در شنبه 1390/02/10 | ساعت20:0 | توسط کلاغ |


 

امتحانی است دیگر

درس های ۹ و ۱۰ از کتاب  STUDIO 2/A  2

دیکشنری را فعال می کنم

دنبال کلمه ای می گردم

 

ذهنم می پرد

فقط یک کلمه

همه گرامر من شد

جمله هایم

صفت ها

فعل هایم جدا نشدنیست

می چسبند و رها نمی شوند

 

قید است  تا دلت بخواهد

چهار چوب من است

 

فاعل است و فعلی که در همه زمانها یکسان صرف میشود

 

ولی نه حرف اضافه  نه متمم   هیچکدام نیست

خدا به دور

 

خواندن نوشتنم  شنیدنم همین کلمه است

 

بیهوده می گشتم

این کتابهای  لغت

حتی نرمترین آنها

چون  "هوشمند" گیج شده اند

 

خودش همه چیز است

و من با همان يک کلمه است که می بينم

 راه می روم 

 نفس می کشم

با همان يک کلمه عشق می ورزم و زندگی می کنم.

آوارگیست بی او بودن

گرسنگی ست

غریب می شوم

تنها می شوم

 

برگهای درختان با این کلمه

می رقصند

می شوم سلیمان که همه را می دانست

کنجشکها را یادم نرود

آنها نیز  جشن می گیرند

با تکه های نانی که آغشته به عطر تن توست

 

می دانم  گیجی  

رمز آلود است این واژه ها

"تو" می دانی و آفتاب گنجشکها

و

 کلاغی که اینک اینجا مرا می نگرد  کنار پنجره تنهایی

 کلمه بود  و دیگر هیچ

 

 


پ.ن

راضیه جان مختاری  استاد گلم

تو هم خواهی دانست  که این شاگردت چرا گاهی

 در  قاب پنجره  کلاس خیره می ماند و دیگر هیچ نمیگوید

هر وقت دانستی

یک دیکشنری تک کلمه ای برای خود بیاب

دیگر  نه صفت ها  را

نه جملات فرعی

نه زمانها را

هیچکدام  را نخواهی پرسید

پر از ضمیر خواهی شد

خواهی پرسید  ابی  ضمایر انعکاسی را می دانی ؟

نگاهت می کنم  عمیق و سکوت محض

چشمانت مرا خواهد فهمید

هر دو به قاب خیس پنجره خیره خواهیم ماند

تو در کلمه خودت

من در  کلمه "تو"

....

Dass Liebe ein Ereignis ist,weiss nicht das achtlose Herz

Dessen Leid sogar nicht standhalt ein Berg aus Erz

Farokhi Sistani.11,Jhrh

نداند این دل غافل که عشق حادثه ای است

که کوه آهن با رنج او ندارد پای

 


+ نوشته شده در جمعه 1390/01/26 | ساعت20:0 | توسط کلاغ |


 

قلم مویت را بردار

به یاد من آغشته کن

بگذار رنگ یادم در سپید بوم نقش  بندد

بگذار همه من باشم و بس

......

 

 

قلم موی رنگم  در سپپدی" تو" رنگ گرفت

نه نگرفت

خود آغشته به نامی شد که قلمم را سپید می کرد

سرمه چشمانت یاریم کرد

کلاغی بکشم

دلفریب

ای وای  سپیدی های بوم  او را در خود گم کرد

با حضور همیشگی حس و حال "تو"

کلاغ هم کم می آورد  همیشه ی خدا

بومت بر بام ما جا خوش کرد

کبوتر شدی ؟

صفای قدمت خاتون

از کدامین برکه نور  آمدی؟

 

 

پ.ن

جعبه نقاشیم ناز دارد

نازش که می کنم

دستانم بوی عطر ترا می گیرد

عجیب نیست  بوم ها همیشه سفید امضا میشوند

عطر "تو " کدامین رنگ است ؟

ها  ؟


+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/01/24 | ساعت20:0 | توسط کلاغ |


صدام داره میگیره ,خیلی ,حتی بیشتر از دلم ,نگفتی غصه داری

پر از  خالی میشی, میمیرم ,میمیرم , برای همه درک نشدن های "تو"

ای وای   گرفت بدجوری 

ebi

 


+ نوشته شده در سه شنبه 1390/01/23 | ساعت20:0 | توسط کلاغ


 

امروز متولد شدم

نگام کن

عینکت  رو بردار کلاغ لعنتی

من خورشیدم

پدرم آسمان

مادرم زمین

مردی از جنس آهن

زنی با چشمانی اتشین

در این وسط من ایستاده ام

در میان همه ی حس های وابستگی اسمان و خاک

 

آن گوشه خواهر

همیشه خدا نامش را که صدا میزنم

نامش میشود پارچه ای قرمز دوخته بر تن 

دستانی هنرمند

پاهایی دلفریب

دلچسب ترین صورت

که چشمان  مرا

به رقصی فلامینگو راضی می کند

 

برادری نیز دارم

او از جنس من نیست

نمی دانم از کدامین قبیله هست

کازاخ ؟

پریا ؟

هر چه هست قبیله اش جادوگری بنام عشق دارد

ماهی است در بزم خانوادگی ما

صدای تق تق کفش هایش با خواهر

همیشه رقص می سازد

اسپانولا

دلداگی ست دیگر

 

آن یکی برادر

آدمی است دور دست  

ستاره دنباله دار می سازد

و گاهی سر بسر حوای خدا می گذارد

 

 

من خورشیدم

خورشیدی پر ناز

زنانه  

ساده

دوست داشتنی

آسمان را دوست دارم

خاک را می پرستم

هر جا که روی

 من هستم

ابرها پابرجا نمی مانند

حتی اگر بارانی باشند

مرا بیین  

امروز طلوع کردم

90/01/۲۰

 

پ.ن

تولدت مبارک خورشید جان

فردا هم بیا

خوب ؟

 

 

پ.ن

خاک تو سرتون

آخه قالب سازی پیچک هم  جزو جرایم اینترنتی شد ؟

قالبم رو چرا فیلتر کردید ؟

خیلی مادر نسکافه هستی آغا  یا خانم

حالا .......

 


+ نوشته شده در جمعه 1390/01/19 | ساعت20:0 | توسط کلاغ |


 

 سير تماشات كردم

سير ؟

سيري چيست ؟

نمي دانم مي دانم هنوز عطش دارم

مي بلعم همه نگاه تو

خيره در همين نزديكي

 

 

صندلي را مهربانتر مي سازم با پاهايم

مي نويسم

خلوت من و "تو"

صدايي است

آهنگين

كه ساخته اند

با عشق

ترانه اي عاشق

آهنگي عاشق

خواننده اي بي تاب

و من كه شيدايم

 

با تو پر شور و نشاطم

تو هياهوي نگاتم

تو يه آواز قشنگي

من تو آهنگ صداتم

 

مثه خنده رو لباتم

مثه اشك رو گونه هات م

تو رو مي بوسم و انگار 

 شاعر شعر چشات م

 

 

فضاي خالي خانه

پر است از  وجودي

نامش ؟ "تو"

در بهت مي مانم

فاصله بين دلتنگيم

و آمدن "تو"

هميشه ثانيه ايست

از كجا مي داني هميشه ؟

 

مي گويند نزديكتر از رگ گردن

پس چرا من ترا در ياخته هايم

مي سازم ؟

نمو مي كني

پيچكي ميشوي

از دهليزهاي  تو در توي نبض هايم بيرون ميزني

ميايي بالا

بالاتر

اشكدانيم ديگر اشك ندارد

سبزينه هاي تو

آمده اند راهي گشوده اند

و از درون چشمانم سبز مي شوي

نفس هايم نيز سبز شده اند

هواي تو در درون رنگ يافته اند

پيچك ها

 

پيچك ها

تمامي صورتم را پر كرده اند

و جيوه  در شگفت ديدن من

كه ديگر توست

انعكاسي از جنگل چشمانت را خلق  كرده است

بهار می سازی ؟

 

اينگونه

شايد اين خانه آرامشي يابد

بي بديل هراسناك

و پنجره ها شرمگين  شوند

از حضور تو

 

شادي هاي من كوچكند

كوچكتر از اتاق دل من

گاهي فقط نوازشي صدا گونه

گاهي نامه اي

گاهي دل واپسي هاي ظهور كرده

 

 

دوست داشتن "تو" خوب است

خوب است

خوب است

 مهربانتر

از هر زهداني در عالم تولد هاي خود خواسته

 

داشتنت گاهي

ترانه ايست كه ترا از خود بيخود مي كند

كه

بنويسي

بنويسي

و نامه هايت را گاهي فقط خود بخواني

فقط

 

داشتنت گاهي

مدادي ست كند

تا دلتگي هايت  دل واپسي هايت را خوش خط بخواهي

لامي  بسازي چون عصا

ي بسازي چون نهنگ

ع بسازي چون تخم مرغ  

پيچ و تاب دهي

نقطه چين هايت را پر كني

وبكارت  تن ورق را تسخير كني  

راز آلوده كاغذي را

كه شايد آتشي خواهد و خاكستري

هيزمش از من

خاكسترش در من

دودش كه سر رسيد

چشماني كه وا مي شوند

چشماني كه بسته مي شوند

چشماني كه وابسته مي شوند

 

 

بزميست و بي تابي

عاشقان جمعند

ما 4 تن هستيم

او- ترانه اي

او -آهنگي

او - صدايي

و  "تو"

 

مي نويسم  براي "تو"  :

 

دل واپسي هايت فقط واقعي هستند

بقيه ديگر عادتند

عادت

 

بزميست و شيدايي

ما 4 تن بوديم

او- ترانه اي

او -آهنگي

او – صدايي

فقط "تو " ماندي

گفتي

برايم نوشتي

صريح كامل مزمن  

"منو خيلي دوست داشته باش , خيلي "

دل واپسي شاعري شد در شعر چشمانت .

راضي شدي ؟

 

 

 

پ.ن ۱

مي دانم اين را كه بخواني

نه به تيك تيك ساعت  چشم خواهي دوخت

نه به مخمل سياه  شب

نوازش هايت را قاصدكي خواهي كرد

دل بيتابم را تاب خواهي ساخت

ننويي از جنس ياسمن

پاهايم را جمع مي كنم

جنيني ميشوم خفته در "تو"

همه مرا به خوابي خوش خواهي برد

 

 

"ترو خيلي دوست دارم , خيلي"

راضي شدي ؟

 

 پ.ن  ۲

بهار تویی

۱۳۹۰ رسید

شماره ها را می چینم

عمر دوست داشتن تو هزاران ساله است

این تقویم ها

همیشه خدا ما را گول می زنند .

بهار شاد

شاد

Gyankes garodelem


+ نوشته شده در شنبه 1389/12/28 | ساعت20:0 | توسط کلاغ |


 

عینه کفتر شدی روی شونه هام

صفای قدمت

 

 

 

 

 

پ.ن

..............گوزنها

نگاه عجیب  فاطی زیر چادر گلدار  به  سید رسول

 لحظه آخر

دیوونه ام کرد

دیوونه

مثه مونس در سرب

مثه نرگس در نرگس

مثه "تو" موقع بدرقه ها

کمت دارم

خیلی

 

  آسمان     "تو"  می مونم

 ..................

فریماه دلم واسه فیلمات تنگ شده

وای چقدر گریه کردم  وقتی روی کشتی عشقت رو صدا می کردی مونس

برای صورت دردمندت تو نر گس

برای .......همه دردات که زیاد است

خوب شو تروخدا   پرده آخر

  

خدا بیامرزدت جهانگیر فروهر

همیشه تو سایه بودی

نقش هایت هر چه بود بی نقص بود

سکانس تو در این فیلم 

دیوانه ام می کند

سوته دلانت

هزار دستانی بودی

آخرین بار در رنویی بودی 

کوچک و  رنجور مانند جوجه ای در بستر بیماری

ارزش این را داشتی که بیایم  و بگویم چقدر نقش آفرینی هایت خوب است

و دوستت دارم

غریب و مظلوم رفتی

های

کاش می دانستند

 وای ما ایرانی ها ...........

ما

 


+ نوشته شده در شنبه 1389/12/14 | ساعت20:0 | توسط کلاغ |


آهي كشيدم عميق

عميق

هوای تو در  درون

 تولد حلقه هاي يخ زده

بر زمين ميخورد و مي شكست  

شيشه عمريست ......

كجايي "تو"؟

 

گفتي: رسولم

گفتي: دعوتم لطافت است و بوي اقاقيا

گفتم : کجا بودی تو آخه

دلم که وا رفت

معجزه اي بياور

 

  کتاب و شفا و عصا پیشکشت

 گلستان و آتش و ابراهیم  بماند

برگ هاي  سبز باغ زمستاني سيب

معجزه من

بيشتر مي خواهي ؟

قهوه ای داغ صبجگاهان  ناز منو و نیاز تو

باشد؟

 

 شناختمت

آشناتر از هر آشنايي

ولی .....

 

گفتم : نوشته اي دست خطي 

تو پيامبر لطيف خلقتي 

آخه عجیبی تو

آدمو گیج می کنی

کلاغو گیج می کنی

بد جور

 

گفتي: گناه نكن همين

خوبه ؟

كتاب من يك خط است

سر راست ساده

 

آهي كشيدم عميق

عميق تر

واي بر من 

واي بر من

صریح و مزمن

 

 نمي دانستي  تنها گناه من "تويي"؟

نمي دانستي !

 

پ.ن

 آنی که بی تو من همه جا بی سخن نی ام

هر جا منم تویی آنجا که من نی ام

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه 1389/11/24 | ساعت20:0 | توسط کلاغ |


لباسي بافته ام كوتاه

چكمه اي دوخته ام بلند

تار و پودش از تو

 خواستنش از من

 

تا "تو" لباس مي پوشي

پياز را رنده مي كنم 

نگران نباش 

 چشمه ي اشكم خشكيده

سيب زميني را من نيز پوست مي كنم

شعبده با پوست را بلد نيستم

 ببخش كه شعبده مي كنم در پوست

 عميق تر

غريب تر

مظلوم تر

 

 

 

حالا

من ظرفها را که مي چينم

"تو " چشمانت را بساز .

 

همهمه كه آمد من ميروم

نفسم را برایت می گذارم

"تو" باش

 سهم مرا کنار بگذار

اگر چیزی ماند .

 

 

همهمه كه رفت من آمدم

"تو" هستي

صبح در زد .

 

ظرفهاي نشسته  را

دستمال مي كشم

ژله بستني ها 

سالاد ميگوهاي نيم خورده

سرازير ميشوند

كيسه سياه متورم شد

گلویم نیز بیشتر

 

آب را باز مي كنم

گرم

مايعي معطر شوينده همراه

ابری

نه پاك نمي كند

نمك مي خواهد و شوري

آن هم با من

چشمه اي بايد بسازم از نو

 

 

 پلك هايت آرامش را رها نمي كنند

چه خوب

بشقاب ها گيلاس ها  .......

همگي حمام كرده  تميز در قفسه ها جاي گرفته اند.

 

 بيدار كه شوي

همه چيز سر جاي خودش هست

من ؟

عطرم را جاي مي گذارم

خورشيد صبح گاه  را بر روي ديوار آويزان مي كنم

پيراهنت را اتو مي كنم

چكمه ات را برق مي اندازم

مویت را دست می کشم

پیشانیت را بوسه ای

فهمیدی؟

مي روم

 

 

پلك هايت كه بيدار شد

يادت باشد هر چه كردم

هر چه شستم

لكه هاي قرمز شوري

از روي ظرفشويي پاك نشد

نه نشد

شرمنده

 

شايد در همهمه بعدي بمانم

لكه هاي قرمز شور گورش را گم كند

بستنی را مزه مزه کنم

پاستیل های نوشابه ای را گاز بگیرم

دلتنگي آرام شود

با "تو" آرام شود اين خطوط

آرام میشود ؟

بیداری ؟

 

پ.ن

در که زدم نپرس کیه ؟

نمی گویم  "من " 

خواهم گفت "تو"

 

 

پ.ن

ضربانم به هیچ ثانیه شماری شبیه نیست

هست ؟

 


+ نوشته شده در سه شنبه 1389/11/05 | ساعت20:0 | توسط کلاغ |


مدرسه كوچكي من بزرگ بود

با درختاني قديمي و آشيانه كلاغها

کلاغ ها

کلاغ ها

با ديوارهاي سنگي

مكعب هاي تراش يافته

دري فلزي بزرگ

 

 

مدرسه كوچكي من

اتاق هايي داشت

پر از همهمه خنده ترس گريه

و شماره هايي كه  از روي ليست خوانده مي شدند

گاه شاد گاه گریه آور

 

مدرسه كوچكي من

فراشي داشت ساده صميمي  با شكمي برجسته

دگمه هاي كت رنگ رو رفته اش  هنوز برق ميزد

بسيار مهربان

آهاي مشتي  خيلي با حالي

تو هم بي خداحافظي رفتي !

 

مدرسه كوچكي من

پر از شيشه هاي نو بود

ديروزها عوض شده بودند

ابي ..... بياد سر صف !!

 

سرم كه باند پيچي شد  سنگها لبخند ميزدند

و مادر كه از ترس

مرا كتك ميزد كه چه بر سرت آوردي ؟

ترس از نداشتنم !!!

فوتبالي بود ديگر

 

 

مدرسه من

پر از جغرافياي آويخته بود

و دل و روده هايي كه  جزاير لانگر هاوس  مستعمره اشان بود

 عکس او نیز بود

کارنامه اش را در کاخ سعد آباد دیده ای ؟

نمره ای با ۱۸ و خورده ای !!!!!!!!!!!!!!!

بهش ۲۰ ندادند  عجب روزگاری بوده

قابل تفکر

 

 

مدرسه كوچكي من

دبيراني داشت خوش پوش عبوس و سخت گير مغرور

لعنتي ها خود مي دانستند چقدر حرفه اي هستند

زن يا مرد فرق نداشتند

قدر خودشان را مي دانستند

آقاي يورد شاهيان كه نگو

لعنتي يكي از قصه هاي عزيز نسن را از حفظ

كرده بود كامل خنده دار

هفته پيش ديدمش

همان صورت  خطوط عميق تر

 

 

مدرسه كوچكي من

درختانش سنگهايش  هر روز نوازش ميشدند

گاهي با ميخي دوست داشتن را ميخواندند

من بيشتر مبهوت پوست هايشان ميشدم

و مورچه هاي ساكن آن حوالي

 

مدرسه من

بخاري هايش  بوي تراش هاي پلاستيكي

پاك كن هاي عطري

نفت

و شيطنت مي دادند

 

 

مدرسه من

دوچرخه هايي داشت با رنگهاي زيبا

قرمزه رو مي بيني ؟

مال منه ديگه !

همه داشتند

 

مدرسه كوچكي من پر از راز و رمز بود

نگاه هاي ۱۰ سال بزرگتر  خانم كشاورز

در موقع دكلمه كردنم شعرها نوشته ها

ديدني بود

مبهوت ميشد از خواندنم

 رمان جنگ و صلح

من ابي 15 سال دارم

فقط مرا لوس كرده بود

مرا ابي ميخواند

جايش جلوي كلاس نبود

هميشه كنار من بود

رديف دوم صندلي دوم دست راست

حسادت موج ميزد در سن هاي 15 سالگي

دفتر رياضي منو نديدي ؟

تو چي  ياسايي تو هم نديدي ؟

 

 

 

مدرسه كوچكي من

با ساردين بود و نان بربري داغ و تازه

و مهره هاي شطرنج و ساعتي كه 1 ساعت فقط وقت داشت

تعطيلي بين كلاسهاي صبح و عصرم

خوشا به حال مادرم

 

 

 

مدرسه كوچكي من

دوستاني ساخته بود برايم از هر پيام آوري

 ب ه ا ي ي    مسلمان ........

 مهربان

همه دوست و هم زمان رقيب

 

كجايي ؟ نيسان روح الفدا

وصال معاني

آمال معاني

كيوان روحي

كامران صبحي

خشایار یاسایی

دلم تنگ شده براتون مي دونيد ؟

عکس مرادتان پیرمردی بود سفید موی سفید پوش

روی دیوار

چای با بیسکوییت عصرانه و مادر مهربان آمال

شهريه امسال را از كجا فراهم كنم ؟

باز تابستان بايد سگ دو بزنم !

ظرفهای نشسته بستنی ها منتظرم بودند

 آخر سب باز پاهایم می گیرد ؟

 

مدرسه كوچكي من پر بود از خاطره هاي

فرفره

يويو

خودكار بافي

قطب نما

ذره بين ها

و حسرت خودكار خودنويس هايي كه گم ميكرديم

لامي پاركر شيفر

ته اش چراغ داره ؟ واي از كجا خريديش ؟

اين يكي نگاه كن شب تاب ميشه

 

مدرسه كوچكي من 

 فقط يك سيلي داشت

براي نمره اي كه كم نبود

19 جغرافی 

خانم احيايي با شلوار لي قشنگش

و نيم تنمه اي پر از آيينه هاي دوخته شده

موهاي طلايي

چشماني عسلي

از من انتطار بيشتري داشت

اي كاش خانم كاشاني زده بود

ای کاش

عشق به او شد عشق به زبانهای خارجي

 

مدرسه كوچكي من همه چيز داشت و يك چيز كم داشت

صندلي من خوشحال نبود

آره خوشحال نبود

مدرسه من

صندلي هايي داشت

پر از آثار هنري

رياضيات شماره ها فرمول ها

پنج هاي  وارونه و   نام دختران

 

صندلي من اسم ترا نمي دانست

ترا مي شناخت ولي اسمت را  نه

صندلي مدرسه كوچكي من 

 اسم ترا كم داشت

غمگين ترين صندلي  كلاس ها

هميشه خدا  از آن من بود

 

كاش زودتر اسمت را مي دانستم

و

 خوشحال ميشد يادگاري بر جا مانده

 در تار و پود صندلي

 

اسمت را ميدانم ديگر

مي خواهم بنويسم

واي صندلي من  كه ديگر نيست 

اسمت را روی دلم نوشتم

 

 

امروز به مدرسه قديمي سر زدم

اجازه اي

و

دقايقي  نشستم

ديگر  اين مدرسه همه چيز دارد

ديگر هيچ چيز كم ندارد

خودش مي داند كه امروز چقدر كامل شده ؟

"تو" مي داني ..........

 


+ نوشته شده در یکشنبه 1389/11/03 | ساعت20:0 | توسط کلاغ |


یه شاخه گل

رز زرد

شمعی

و دلی دلتنگ

سمفونی  امروزم

 

از در بزرگ فلزی می گذریم

نگهبان دستی تکان میدهد

کمی حیران

این موقع  شب ؟

تاریکی سکوت

آن بالا چلچراغ  های خدا روشن  است

کریستال بزرگی

ماه و ستاره

 

آخه چه مرگته ابی ؟

پاشو ببرمت  دلت آروم شه

مثه همیشه مهربونی "تو"

می خوای ؟

چشام اجازه داد

 

من هستم و "تو" و خواب زده های اینسو آنسو

می گذریم

از لابلای همه رویاهایشان

 

اسامی رخوت زده بر سیمای سرد سنگها

با خود پچ پچ میکنند

 

 

گلاب را از کیفت بیرون میاوری

نگاهت بمن است

و من نگاهم خشک شده بر نامی اشنا

آشناتر از هر آشنایی

 

 

شمع را روشن می کنی آرام

که مبادا پریشان شود خلوت این رفته روزهای دیرین

 

قطرات گلاب سر می خورند

خرامان

از هر گوشه

را ه فراری می جویند

آنها نیز بیقرارند

بیقرار

 

 

 

بوی گل گرفتی

بوی گلاب گرفتی

دست می کشم

همه این خطوط را

 سرم را می گذارم بر روی قلب سنگی

نه دیگر ضربان ندارد

دیگر کودکیم نیست که هرشب از غم ندانسته نداشتنت

نیمه های شب سر بروی سینه ات بگذارم

دلم آرام گیرد

و بیصدا  سرم را زیر پتو قایم کنم

 

 ابی ببین کیه

اگه اون خانوم است بگو نیستم

اسمشو می گفت حمیراست

زنگ میزد که صدای ماهتو بشنوه

می گفت عاشق شده

اونم یه صدا

بازم  که شمایید خانم ؟

مزاحم نشید لطفا

 

حق داشت

صدای مردانه ات مرا نیز بیتاب می کرد

نگاه گرم و درخشانت

چقدر دوست داشت آدم

خودشو تو نگاه و  صدای مهربونت گم کنه

من که هلاکت بودم

چطوری دلت اومد ؟

هان

نگفتی من با بقیه فرق داشتم

نگفتی داغون میشم

گم میشم

کم  میارم

من کجا و پدر کوچولوی خونه شدن کجا !

 

ابی جان

داری خودتو اذیت می کنی

چشاتو قربون گریه نکن

 بخودم اومدم

دیدم نشستی "تو "هم اشک میریزی

ای وای

 همه نجواهامو  باهاش شنیدی ؟شنیدی ؟

دستتو گرفتم گفتم فقط چند دقیقه

چشای عسلی خیست

فقط نگام کرد

بزار اینم بگم  باشه ؟

 

یه بار فقط یه بار دلتو شکستم

شاید خودت نفهمیدی

ولی حرف من دل شکستن داشت

خودم که میدونم


ابی  هم گاهی از خودش بدش میاد
گاهی نمیدونه حتی چرا تاریک شده
سوال می کنه
تو جواب میمونه
گاهی از ای کاش ها همه جای بدن تاول میزنه
و فقط خدا خدا می کنه که ایکاش زمان بر می گشت



گاهی آدما دلشون نمی خواد دل بشکونن
                                                      ولی می شکونن
                                                                           آدمن دیگه

گاهی باید فقط سویی دیگر را نگاه کرد
یا به زیر باران رفت
تا اشکهایت را کسی نبیند
خورشید می ماند
حتی در هیاهوی ماه
فقط آنسوی تاریکیست

گاهی آدما دلشون نمی خواد اشک بریزن
                                                      ولی میریزن
                                                                     دیگه آدمن

 

دستمو گرفتی دلم رها شد

سنگین بلند شدم

جاذبه ای هولناک

 برگشتیم در سکوت

و نوازش شدن دستهایم

چقدر حرف دارد این سکوت

 

 

یادت گرامی پدر

 

 پ.ن

مادر :سر شام گريه نكنين، غذا رو به مردم زهر نكنين. سماور بزرگ و استكان نعلبكي هم به قدر كفايت داريم، راه نيفتين دوره در و همسايه پي ظرف و ظروف. آبرو داري كنين بچه ها، نه با اسراف. سفره از صفاي ميزبان خرم مي شه نه از مرصع پلو. حرمت زنيت مادرتون رو حفظ كنين. محمد ابراهيم، [گوشت قيمه را] خيلي ريز نكن مادر، انوقت ميگن خورشتشون فقط لپه داره و پياز داغ.

محمد ابراهيم: لغز بخونن طعنه رو پهنه مي كنم مي كوبم تو ملاجشون. دكي اينو.

مادر :مي مونه يه حلوا، هديه صاحبان عزا به اهل قبور. اين تنها شيريني ضيافت مرگ، عطر و طعمش دعاست. روغن خوبم تو خونه داريم، زعفرونم هست، اما چربي و شيريني ملاك نيست، اين حرمتيه كه زنده ها به مرده هاشون مي ذارن.

ماه طلعت و ماه منير از شنيدن حرفهاي مادر به گريه مي افتند.

مادر :اجرشم نزول صلوات و حمد و قل هوالله ست. فقط دلواپس آردم. خاطر جمع نيستم. مي ترسم مونده باشه.
محمد ابراهيم :آرد هشتر خان مي خرم برات، فرد اعلا، حلوا مي پزم، تر حلوا.

                                                                               مادر-علی حاتمی

  


+ نوشته شده در یکشنبه 1389/10/12 | ساعت19:48 | توسط کلاغ |


يك روز ديگر

هديه آسمان بر زمين

ولي ديگر اين دوست داشتن _ ديروزين نيست

 امروز اين عشق مهربانتر است

 دلچسب تر

 

سفره دل

 را پهن مي كنم

 فطيري

شرابي

 يه استكان ياد خدا

 

دامنت را بتكان بنشين

تمام خطوط اين سفره نقش ترا دارند

 بنشين و بگذار همه اين چاشت روزانه با نگاه تو طعم گيرد

 پروانه ها نيز آمدند

 آن گوشه كلاغ ها نيز

 

چاشت به اين زيبايي را فقط من و "تو" ميدانيم

 

"حياط خلوت خانه خدا امروز مهمان دارد "

 

 

 

 

 

 

پ.ن : سال نو ميلادي را با "تو" جشن مي گيرم

 چگونه يافتنت را نمي دانم

ولي مي دانم هميشه خدا نگاهت ميدارم

 عيساي من بامن بمان

در طلوع هميشگي روزانه ها

از من دلگير نباش اگر اين آيينه همه نور وجود نازنينت را نمي تواند منعكس كند

 مرا ببخش كه انعكاسي كدر دارم .

دوستت دارم!!!!!!!!!!

توبه شکستی؟


+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/10/09 | ساعت22:26 | توسط کلاغ |